بوی ریحان در باغ پیچید ...

این وبلاگ دست نوشته های "ای لیا" ست ... در صورت کپی کردن مطالب نام نویسنده فراموش نشود.

لایه های زیرین احساس!
نویسنده : ای لیا - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۳۱
 

همیشه اینقدر عصا قورت داده نمی نویسم، جوری که خط اتوی نوشته ها معلوم شود. گاهی باید جور دیگری نوشت، حال اگر دست وپایمان هم بسته باشد برای انتشار، ولی دلیل نمیشود که ننوشت. چیزهائی که شاید اگر کسی از آدمهای دوروبرت بخواند، اندر کف جان به جان آفرین تسلیم خواهد کرد! مگر میشود فلانی از این کلمات استفاده کند، کلماتی که حتی خواندنش در آناتومی بدن خون به صورت خواننده و مخاطب می پاشد!

از کسی که در جنوب شهر بزرگ شده است، آن هم نه محله های ناز و گل و بلبلی مثل نازی آباد و جوادیه و ... که فقط ردی از جنوب شهر بر خود دارند، نه! منظورم یک جاهائی ست حول و حوش یافت آباد و حومه! جائی که مامورهای پلیسش به گمانم حق توحش میگرفتند(یافت آبادی اگه اینجا هست به خودش نگیره، راست میگم خو!) چه انتظاری میشود داشت! هان! جائی که تا مدتها فکر میکردم توله سگ چیزی در حد صفات پسندیده است.و اینکه پدر با کلنگ دنبال پسر یازده ساله اش میکرد تا ساعت دوازده شب اورا مجاب کند که بیاید خانه و کپه مرگش را بگذارد! اسم جعفر جنی را شنیده اید هان؟ ما هم یکی داشتیم از همین جعفر جنی ها که از رشادت هایش در خلاف، کتاب ها گفته اند و خالی بندیها رفته است در تاریخ شرارت!

القصه اینکه، گاهی به قول دوستی کثیف می نویسم. نه داستان ها و فانتزی هایی که در اینترنت خلق الله برای سیر کردن درون سیری ناپذیرشان با هر احدالناسی نوشته اند،نه! منظورم همانیست که خودتان می دانید. نمیشود با گل و گلاب نشست سر کاغذ و نوشت از خط و لب و گیسوی در باد، گاهی باید بروی سراغ آن زیر ها، سراغ لایه های پائین تر احساسات، چیزهائی که شاید یک درصدش هم تمام این ذهنیت را از بالای برج پیزا پرت کند پائین و همین چند ده خواننده را هم زده کند از تو و مسول فنی پرشین بلاگ را هم توی دردسر و قوطی بیندازد که فیلتر کند و بهمان!

چندباری خواسته ام وبلاگ دیگری در یک بلاگر خارجی راه بیندازم و هرچه هست بریزم روی داریه، ولی خوب آدم است دیگر، یک وقت پشیمان شد، خاک بر سرش شد، چه می شود کرد! این ها را می نویسم و می گذارم برای روزگاری که یکی از نوادگان برود و در زیرزمین خانه پیدا کند و بفهمد پدربزرگش هم کم پوفیوز نبوده است، بنشیند همانجا روی گونی های سیب زمینی و بخواند و تف کند به قبر نداشته من!

بگذارید همان عصا قورت داده نیم بند شعر نویس و تا حدودی محترم باقی بمانم! 


 
 
#3
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۳۱
 

زنی میخندد

حال زمین خوب است،

آسمان هم آبی شده است

نفس هایم تنگ نمیشود

چشمهایم دودو نمیزند

زنی میخندد!

 

ای لیا


 
 
روز اولین ها!
نویسنده : ای لیا - ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۳٠
 

ساعت را نگاه میکنم و یک چرخ دیگر هم میزنم و میرسم طبقه منفی چهار پارکینگ ترمینال شماره 4 فرودگاه مهر آباد. به اندازه یک فرغون هم جا نیست. هنوز بیست و پنج دقیقه تا زمان اسمی پرواز وقت دارم. دلم را خوش کرده ام به تاخیرات همیشگی. هرچه میگردم کمتر چیزی که پیدا میشود جای پارک است. ده دقیقه ای هست میگردم، محلی برای کارکنان فرودگاه تعیین شده که خالی هم هست. زنجیر را می اندازم پائین و همانجا پارک میکنم. بدو بدو میروم سمت ترمینال. کانتر پرواز اصفهان را پیدا میکنم، هیچکس نیست. خانمی بیسیم بدست دارد بند و بساط را جمع میکند برود.

 - خانم اصفهانه؟

+ اصفهان بود!!

- یعنی چی؟

+ یعنی همین! گیت بسته شده! عزیزم جا موندی!

عاقله زنی چهل و چند ساله است. میگویم چکار کنم من الان؟ راحت جواب میدهد : برو خونه صبحونه ات رو بخور! 

لبخندی میزند ... بعد از ده سال و با بیش از صد بار پرواز، اولین بار است که جا مانده ام، چیزی درون شکمم قُل میزند، چرخ میزند تا بیاید بالا، نمی آید!

سلانه سلانه میروم پارکینگ. ماشین را روشن میکنم، تا اصفهان چهار ساعت راه است، جلسه هم ساعت 12 شروع خواهد شد، حتمن میرسم!

پنجاه کیلومتر مانده به اصفهان و هنوز به عوارضی اصفهان نرسیده ام، نیم ساعتی راه دارم تا کارخانه، میرسم حتمن. یک آن یکی وسط اتوبان شروع میکند به بال بال زدن، کف گیرش را نشانم می دهد، همانی که رنگش قرمز است و رویش نوشته ایست!

سرعت سنج را نگاه میکنم. صدو سی را رد کرده است، چهل تومن جریمه میشوم. بعد از بیست سال رانندگی که 3 سال آن بدون گواهینامه بوده اولین باریست که به خاطر سرعت جریمه شده ام، امروز روز اولین هاست ... همانجا کنار ماشین مگان پلیس صندلی را می خوابانم، دراز میکشم ، ضبط ماشین را روشن می کنم.

سهراب دست در دست خسرو انداخته اند و صدای پای آب می آید .

افسر میزند به شیشه ماشین : آقا حالتون خوبه؟

لبخندی میزنم! خسرو از کوچه تنهائی رد شده است، سهراب هم زیر باران است! موبایل زنگ میزند، مدیرعامل کارخانه است، جواب نمیدهم، می دوَم وسط کوچه زیر باران!

 

+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
تهرانم درد میکند!
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۳٠
 

همینکه در تهران زندگی می کنی، با این همه آلودگی هوا، استرس و ترافیک و ... خودش یعنی شش هیچ عقب هستی، دیگر به خودت گل نزن! زندگی را شل کن ... کمی هم وقت برای خودت بگذار، جوان بیست و سه ساله سکته کرده است! می پرسم چرا؟ میگویند : استرس داشته است! 
زنگ میزند و می گوید فلانی امسال ساعت 5 تا 9 شب بیا بشین تو دفتر ما و ی سری نامه و صورت وضعیت و فلان هست، برامون ردیف کن. کلن کارای فنی مون رو هندل کن ... پول خوبی پیشنهاد میدهد، در راه به این فکر میکنم از ساعت 5 به بعد زندگی روزانه خودم را دارم. راحت هستم. به کسی جواب پس نمیدهم. کتاب میخوانم و ...هرچند شایدبشود با این پول پیشنهادی، آخر سال یک زیر پله کوچکی را در فلان جا خرید برای روز مبادا ولی هرچه حساب و کتاب میکنم می بینم زندگی ارزشش را ندارد این همه سگ دو بزنی و در آخر هم با هزار و یک مرض در گوشه بیمارستانی تلف شوی!!
عصر زنگ میزنم. جواب میدهم : نه!
همشهری داستان را باز میکنم ، صفحه 282 هستم، داستان "فورتونایِلاگِلَن گیزلار"، می خوانم :
" در بهاری مثل این قرار بود سواحل مدیترانه گرم باشد که نبود و ..."
دست می گذارم روی کمر لیوان چای، حس خوبی ست ... ساعت 7 عصر است!

+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
147
نویسنده : ای لیا - ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٧
 

می دانی بانو!


امروز در شهر خبری نیست، 


آسمان آبیست،


کلاغی می پرد از سر شاخه چناری


آسمان لکه میشود،


دست می گذارم روی چشمانت،


ابر می آید 


و تو را می ریزد در آغوش من!



ای لیا



 
 
!
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٧
 

بوسیدن هنر است، بس گران بدست می آید!

+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
خاک بر سری ...
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٧
 

یک چیزهائی هست که به هیچکس نمی شود گفت، حتی به خودت! زیادی خاک بر سریست!

+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
146
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٧
 

گاهی فقط


خیالی هستیم در ذهن آدمها!



ای لیا


 
 
145
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٧
 

دوربین عکاسی 


عکسی دو نفره


خلسه یک دیدار


پارکی در آغوش خیابان


و نیمکتی تنها، 


پیرمردی چرت میزند.



ای لیا


 
 
#2
نویسنده : ای لیا - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥
 

ماداگاسکارِ  دلم باش،

جزیره ای در ناکجاآباد زندگی ...

 

+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
آدم‌ها - احمد غلامی
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥
 

 

آدم‌ها

احمد غلامی

ناشر : ثالث

تعداد صفحه: 252

نوبت چاپ: اول/ 1389

قیمت : 5500 تومان

 

آدم ها مجموعه ای شامل داستان های کوتاهی ست که پیشتر احمد غلامی در ستونی به همین نام در روزنامه اعتماد منتشر میکرده است. هر داستان روایت زندگی شخصی یکی از کاراکترهائیست که خودمان هم شاید دوروبرمان از این آدمها دیده باشیم. تم عمده داستانها به جنگ برمی گردد. خود احمد غلامی هم سرباز بوده که به جبهه میرود. راوی اینجا احمد غلامیست ولی اینکه آدمها و ماجراها واقعی هستند خیلی نمیشود مطمئن بود. برخی از داستان ها شاید مجموع اختلاط چند شخصیت و داستان بوده است.

این کتاب در سال 90 برنده جایزه بنیاد هوشنگ گلشیری شده. احمد غلامی دوره ای هم به زندان افتاد و پس از آزادی این کتاب را منتشر کرد. داستان ها روان بیان شده اند. بی هیچ رنج و دغدغه ای در مسیر داستان ها و شخصیت ها گم میشوی. خواندنش به شکلی ست که تا به انتها نرسی کتاب را زمین نمی گذاری. هرچند در برخی مقاطع شخصیت ها شعاری شده اند و داستان ها کمی باورناپذیر، ولی در کل مجموعه جالبست انهم با این سوژه : آدم ها.

احمد غلامی دبیر هیئت داوران جایزه منتقدان مطبوعات است و در دوره ای هم سردبیر روزنامه شرق بوده است.

 کتاب شامل 62 داستان و شخصیت است.

 

نمره من به این کتاب : 4.0 از 5

 

بریده هائی از کتاب

 

سر پسرک شکافته شد و فرار کرد. کامران و شوکت در حال برگشتن بودند که برادر بزرگتر پسر کله شکسته سر رسید. شوکت ایستاد. برادر بزرگتر به برادر کوچکتر گفت :"کدومشون بودن؟" و برادر کوچکتر با اشاره دست شوکت را نشان داد. شوکت چوب را زیر چادر پنهان کرده بود. برادر بزرگتر با تحقیر گفت :"این دختره ..." و بعد بدون اینکه منتظر جوابی بماند با لگد به باسن برادرش کوبید و گفت : "خاک بر سرت. حقته!"

 

 

وقتی فهمید می خواهم روزنامه نگار شوم، بلند شد رفت و یک استکان چای آورد و گفت:"دیوونه ای." تعجب کردم. فکر می کردم تشویقم کند، نکرد که هیچ بلکه سرزنشم هم کرد و گفت:"برو دنبال خودت." گفتم:"یعنی چی؟" بعد انگار که از خنگ بودنم عصبانی شده گفت:" معلومه به درد روزنامه نگاری می خوری!" خندید. ناراحت شدم. گفتم:"آقا نصرالله تو رو خدا. لطفا بگین چیکار کنم."

گفت:"نرو دنبال روزنامه نگاری برو دنبال خودت." گفتم:"یعنی چی؟" گفت:" تو روزنامه نگاری هی دنبال این و اون راه میفتی، تو زندگی دیگرون سرک می کشی. اونقدر که از زندگی خودت غافل می شی. پسر تو وجودت پره از چیزای عجیب و غریب، باید بری دنبال اونا."

 

 

گفتم ممد. اسمش محمد بود.ببین، منم میترسم اما اگه قرار باشه تو نجنگی، من نجنگم، تکلیف عمه ت چی میشه؟ خندیدم. میدونستم قاط زده واسه همین باهاش شوخی کردم. یقه ام رو ول کرد. خیلی با هم رفیق بودیم.خدمتش تموم شد و رفت. یه نامه برام فرستاد. کلی حال داده بود و تهش نوشته بود "عمه م منتظره بیای خواستگاری".

 

 

ای لیا 


 
 
#1
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥
 

بعضی چیزها را نمیشود نوشت، کلمات ظرفیت بیانش را ندارند، باید تمام عمق و رنگش را درک کنی، کلمه اینجا عاجز میشود ...  باید خودت ببینی.


 
 
رابطه دوست داشتن و پوست زنان!
نویسنده : ای لیا - ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥
 

زنها دوست داشتن مردها را درک می کنند، یعنی احساسش می کنند. مانند بو و طعم. با پوستشان درک می کنند، با چشمهایشان و گاهی بو می کنند ... هرچند دوست دارند آنرا از طریق گوشهایشان بشنوند ولی گاهی میشود فهمید که حال زنی خوب است، این دوست داشتن رسیده است به لایه های زیرین پوستش، رفته است درون قلبش. مرد حتی اگر نگوید ، این دوست داشتن می رسد به زیر پوست زن، ولی بهتر است برسد به گوش زن.

+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
زیر قفسه سینه ،پائین تر از قلب
نویسنده : ای لیا - ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥
 

زن، مرد را می بیند و در دلش، همانجائی که زیر قفسه سینه است ،پائین تر از قلب، کنار کبد، همانجائی که به جناغ می رسد، همانجا ... خنک می شود!
دست می کند زیر مقعنه و چند طره از موهایش را بیرون می کشد و بو می کند، بوی دستان مرد را می دهد، کشوی میز را می کشد. زنی در قاب عکسی، سرش را گذاشته است روی شانه های مردی ... مرد می خندد! زن دندانهایش پیداست. انگار در همه ی دنیا ، چیزی کم ندارد. همه چیز دارد.
مدیر اداری چند نامه را می گذارد روی میز زن. زن کشو را می بندد و انگشتانش می دود روی کی بورد!

+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
144
نویسنده : ای لیا - ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥
 

زن آدامس می جود،


مرد کتاب میخواند،


قطار میرود در دل کوهی


زن کتاب میجود


مرد آدامس میخواند!



ای لیا


 
 
ذهن کثیف
نویسنده : ای لیا - ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥
 

میگه : فلانی کثیفه!
میگم : نه بابا! سر و ظاهر مرتبی داره!
جواب میده : ذهنشو میگم ... ذهنش!
آهان!

+ از میان همیطوری های روزانه


 
 
نخ دادن
نویسنده : ای لیا - ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥
 

نشسته است نخ میدهد
آرام آرام
یکی قرمز، یکی سبز، آن یکی آبی ...
نخ ها تمام نمیشوند، اما آدمها
روزی می آید که آدمها دیگر به نخ راضی نیستند.

+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
رفتار درونی و بیرونی!
نویسنده : ای لیا - ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥
 

این مردها و زنهای متاهل را دیده اید، دور هم که جمع میشوند زار میزنند از زندگی. مردها همه یاد دوران مجردی میکنند و زنها هم هی می نالند از اینکه مردها نمی فهمند و درک نمیکنند زنها را و خدا نکند یک مجرد هم در بینشان باشد. آنقدر نصیحت میکنند این بنده خدارا که زن نگیر د و یا شوهر نکند.
از مصیبت می گویند و ... اما همین ها، بله همین زن و شوهرها بدون هم یک ثانیه هم طاقت ندارند. رفتار بیرونی با رفتار درونی تفاوت دارد. زن و مرد گاهی نیاز دارند غر بزنند ولی زن و مردی که همدیگر را دوست داشته باشند این غر زدنها را من باب تفریح انجام می دهند. باید خالی شوند ... ولی به هم که میرسند، آغوش و بوسه و آن کار دگر، خستگی شان را در می کند. دوباره احساس میکنند زندگی خوب است.

+ از میان همینطوری های روزانه

( هرچند در مورد برخی زنان و مردان، کار از کار گذشته است و به مرحله نفرت از هم رسیده اند. این در قبال آنها صدق نمیکن)


 
 
هیهات ...
نویسنده : ای لیا - ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥
 

زن میدونه مرد متاهله، بچه داره ولی باز آویزونش شده به این بهانه که : میخوام با ی نفر باشم، همین! بهم محبت کنه. هیچ انتظاری ازش ندارم ... 

من هیچ، دنبال یک لبه تیز میگردم سرم رو بکوبم بهش تا متلاشی بشه!!


 
 
حرفه من خواب دیدن است - فاطمه زارعی
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٤
 

 

حرفه من خواب دیدن است

فاطمه زارعی

ناشر : چشمه

تعداد صفحه: 82

نوبت چاپ: اول/ 1388

قیمت : 2000 تومان

 

حرفه من خواب دیدن است اولین مجموعه داستان فاطمه زارعی ست که شامل 14 داستان می باشد. در اصل دو داستان از این مجموعه فلش فیکشن هستند؛ «سر و کله‌ی قوزی دوباره پیدا شد» و «سمفونی رعد و برق» دو داستانی هستند که ویژگی‌های فلش‌فیکشن را دارند  و در واقع سعی کرده‌اند فلش‌فیکشن باشند.

 داستان های مجموعه در فضای انتزاعی رخ می دهند. یعنی دنیائی که خود فاطمه زارعی خلق کرده است. دنیائی که بیشتر المان هایش هم زنانه است، هرچند در داستان اول"زندگی و مرگ یک قوزی" کمی خشونت موج میزند ولی در الباقی داستان ها این حس زنانه قابل رویت است.و در داستان آخر به نوعی نویسنده از فراز ابرها پائین می آید و گام در دنیای واقعی می گذارد. داستان" کلمه ها و ترکیب های تازه" مکالمه بین مادر و فرزندیست که درباره اشیا صحبت می کنند.

اینکه در ذهن نویسنده چه میگذشته است و اینکه تصمیم داشته است از واقعیت به کجا پناه ببرد را خودتان با خواندن کتاب بفهمید. هرچند برخی داستان ها خیلی جنبه ادبی ندارند و شده اند بازی با کلمات و مثلن نمونه بارزش داستان مورچه ابدی که معلوم نیست چه چیزی جدیست چه چیزی شوخی! شبیه انشاهای زمان مدرسه شده است.

داستان های کتاب : 

زندگی و مرگ یک قوزی - به جان خانم جان - جورای و دستکش بهاره - نامه بازکن اقای لوتوس - مورچه ابدی - جان من وجود داشته باش - سرو کله قوزی دوباره پیدا میشود - ادب عاشقی - به به - کسی با بادبادک سفر کرده؟ - نشانی - سمفونی رعدوبرق - سفیدی در سفیدی - کلمه ها و ترکیب های تازه.

در ضمن نکته ای که قابل ذکر است این است که نام کتاب از هیچ یک از داستانها گرفته نشده است و به نویسنده می خواسته چارچوب داستان هایش را در ذهن بیننده بوجود بیاورد!
 

نمره من به این کتاب : 2.5 از 5

 

بریده هائی از کتاب

 

دوباره بر می‌گردم پایین. سقوط می‌کنم. سرازیر می‌شوم سوی عشقم که بی‌حال خمیازه می‌کشد.

 دستت را بگیر جلو دهنت.

 

 

همیشه فکر می‌کردم چرا اسم پروانه، پروانه است. آیا یعنی پرش را باز می‌نهد (پر، وا، نه) یا پروایی ندارد (پروا، نه).

 

 

ای لیا


 
 
← صفحه بعد