بوی ریحان در باغ پیچید ...

این وبلاگ دست نوشته های "ای لیا" ست ... در صورت کپی کردن مطالب نام نویسنده فراموش نشود.

اوران گوتان و شارژ دو تومنی!
نویسنده : ای لیا - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۳
 

بوق ... بوق(مثلن صدای زنگ موبایل)
خانمی پشت خطه!

+ بله!!
- شارژ دوتومنی بفرست؟
+ جان؟!!؟!!

دو دقه بعد

- چرا شارژ نفرستادی؟
+ هان؟!!
- اَاااااااااااااااه ... عقب مونده اورانگوتان!
- چی؟

بیلیپ ... قطع کرد!!


 
 
زمین برای من تنگ است - زهرا زاهدی
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۳
 

چند شعر خوب از دوست عزیز خانم زهرا زاهدی

از مجموعه شعر "زمین برای من تنگ است"

 

 1

دوست داشتن

دوست داشتن

دوست داشتن

راه را باز کن ای جنگل مغموم!

محزون­ترین آوازم را سر داده­ام.

آخرین بار

در میان مِه و برگ

شاخه­ها را کنار زده­ام.

آخرین‌بار

از چشمه آب نوشیده­ام.

راه را باز کن ای جنگل زیبا!

از دام­های بسیار گریخته­ام

اینک اما

دوستش دارم غمگنانه

در مرز ناامیدی و اشتیاق

چون آهویی

که چشم­هایش

        به شلیک تفنگ خیره مانده است.

 

2

 در صدایت

             شادابی دریای مازندارن

در من

شالیزارهای سبز را سیل برده است.

 

3

این‌جا

باران به شهر می­پاشد

چون دانه­های فلفل.

من

به آفتابی می‌اندیشم

که پوست تو را می‌کاود

                       در شهری دور.

 

4

آری

مرگ و حادثه

از راه می­رسند بی­‌خبر.

نه یعقوب

با خبر از گلوله­­ای

که قطع می­کند نخاع درختان آلو را

نه کاظم

که انگشتان هنرمندش را

در کارخانة دمپایی

                    جا گذاشته است.

بی‌خبرند ساقه­های طلایی

از داسی

که خوشه­های گندم را می­رباید.

بی‌خبر افشا می‌کند رودخانه

زیبایی دختران قریه را با ماهیان سرخ.

ای یار!

تو نه باروتی

 که خواب برگ­های مزرعه را می­پراکنی

نه گندم­زار اغواگر

نه قاتل

نه جنی دیوانه در شب!

من چرا قلبم را از دست داده‌ام؟

 

 

5

سیگار را

تو روشن می­کنی

این لب­های من‌اند که آتش می‌گیرند.

بیمار تو می­شوی

این منم که دکتر عاشقش می‌شود.

مست می­شوی

این منم که هذیان می­گویم.

آقا!

 لطفا مواظب قلبت باش

این منم که ساعتم را با نفس­های تو کوک می‌کنم.

 

 6

دیوار به تو تکیه داده است

و چشم­های عابران

به سمت تو می­دوند.

چه باید کرد با این همه قلب

که در جیب­های تو پنهان است؟

اجازه بده!

می­خواهم همین‌طور که ایستاده­ای

تو را از جمعیت قیچی کنم

و بین شعرهایم بگذارم.

 


 
 
#8
نویسنده : ای لیا - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۳
 

میخواهم یک جمله خفن بنویسم درباره زنان، مثل همین هائی که مثلن ناپلئون گفته است که زنان با یک دستشان دنیا را نگه داشته اند و فلان و یا از همان هائی که نزار قبانی در شعرهایش میگوید و خیال را نازک میکند و آدم اصلن عارش میگیرد به غیر از عشق به چیز دیگری درباره زن فکر کند! از همان ها!
زن همسایه فریاد می زند : اون زنیکه فلان فلان شده(به گمانم مادر شوهرش را می گوید) بیجا میکنه تو زندگی من بخواد دخالت کنه! ... صدای مرد نمی آید، یا کشته شده است و یا دارد خودش را می خورد!
نمیدانم چه بنویسم ...

شما فرض کنید یک چیز خفنی نوشته ام در همین مایه ها ...


 
 
#7
نویسنده : ای لیا - ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢
 

جهان سوم جائی ست که هی درباره جهان سوم مزخرف می گویند!


 
 
#6
نویسنده : ای لیا - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢
 

مرد دستانش را گذاشته است روی گوشهایش، زن فریاد میکشد!
زن دستانش را گذاشته است روی چشمهایش، مرد به خط میان سینه های زن خیره میشود! 
مرد دستانش را ... زن دست میگذارد روی دست های مرد، روی قلبش!

+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
#5
نویسنده : ای لیا - ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢
 

گاهی حس میکنم پرنده ای هستم که بالهایش را گرو گذاشته است برای خریدن بلیط سفر به استانبول!!

+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
#4
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱
 

از یوسف آباد می آیم سمت کردستان، یک جائی که یادم هم نیست کجاست از پشت سر صدای ترمز می آید، بعد هم صدای چند بوق و احتمالن چندتائی هم فحش که نمیشنوم. از آینه نگاه میکنم، یک دویست و شش سفید رنگ از فرعی به اصلی کله اش را انداخته بوده پائین که بیاید وسط راه و انتظار هم داشت که من هم دیده باشمش ولی به جان خودم ندیدمش ، یعنی دیدم ولی خوب راه برای من بود و ویرم گرفت ترمز کنم! ترمز نکردم ... آمدم جلوتر نرسیده به خروجی کردستان یک دویست و شش سفید پیچید جلوی ماشین و زد روی ترمز و خانمی دست چپش را از پنجره بیرون آورد و لاک ناخن انگشت وسطش را نشانم داد، اینکه چرا فقط لاک ناخن انگشت وسط را نشان داده بود نفهمیدم، ولی لاک خوش رنگی بود خدائی، چندتائی هم طرح داشت. ستاره ای بود به گمانم، مجال نداد بقیه جزئیات را ببینم، گاز داد که برود ولی چون به راست منحرف شده بود از سمت شاگرد رفت داخل گلگیر یک نیسان آبی رنگ!

رنگش یادم آمد، لاکش قرمز بود!


 
 
148
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱
 

در این سیاره رنج


هرکه میخواهد از رنج بگوید


نگوئید چرا؟


باید بگوید، بنویسد ار تن زخمی زمان


من اما می نویسم از لب و بوسه و گیسوی در باد


از تن جا مانده از یک کشمکش شبانه خواب و بیدار


من می نویسم از رنگ نارنجی پرتقالی


که هنوز سبز است و نارس


و می نویسم از شادی نهفته در دل کودکی 


که از سرسره ای پائین می آید


و باد می نشیند در میان موهایش


خنده هایش


هر که خواست از تن سوخته ای بنویسد


نگوئید که چرا تلخ می کنی 


کام کودک نورسمان را


بگذارید هرچه می خواهد بنویسد


من اما از گرم شدن دوباره انگشتانم


در حوالی تنت می نویسم ...



ای لیا

تابستان 81 - رشت
(متن را تصحیح کرده ام و کمی هم اضافات دارد نسبت به متنی که نوشته ام پیشتر)


 
 
زنانگی
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱
 

میگوید : زنانگی زن را هر مردی نمیتواند از درونش بیرون بکشد، این زیبائی را هرکسی نمیتواند توصیف کند، زن را ... 
الباقی مکالمه را نمیشنوم، کرایه را میدهم به راننده تاکسی، رسیده ایم تجریش. 
تاکسی دور میشود و من به جمله پشت تاکسی نگاه میکنم : هر رندی جور عاشقی نتواند کشید!

+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
روزگار ...
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱
 

به زنی که همراه دخترش برای خرید آمده است بگوئی: ای وای، شما مادر ایشونید؟ من فکر کردم با هم خواهرید ...

+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
وبلاگ تازه ام
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱
 

پیرو پست قبلی که نوشته بودم یک سری چیزها را نمیشود بی در وپیکر هرجائی گفت ولی خوب دیشب هر چه فکر کردم پیش خودم گفتم : حالا آن نوه تخم جن ما هم شاید اصلن عمرش به دنیا نبود که برود توی زیرزمین و دودمان پدربزرگش را به باد فنا بدهد خوب یکی باید این مزخرفات را بخواند یا نه؟ آخرش به این نتیجه رسیدم که باید خوانده شود . می توانید اینجا بخوانید.

فقط هشدار 404 بدهم که بعضی متن ها شاید مناسب حال و روز برخی نباشد، هرچند هنوز به نتیجه نرسیده ام همه شان را منتشر کنم. همین دو سه قلم را هم اگر خواندید بالاغیرتن فحش ندهید، توی نظرها بنویسید تا بدانم چه شود و چه رود!


 
 
لایه های زیرین احساس!
نویسنده : ای لیا - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۳۱
 

همیشه اینقدر عصا قورت داده نمی نویسم، جوری که خط اتوی نوشته ها معلوم شود. گاهی باید جور دیگری نوشت، حال اگر دست وپایمان هم بسته باشد برای انتشار، ولی دلیل نمیشود که ننوشت. چیزهائی که شاید اگر کسی از آدمهای دوروبرت بخواند، اندر کف جان به جان آفرین تسلیم خواهد کرد! مگر میشود فلانی از این کلمات استفاده کند، کلماتی که حتی خواندنش در آناتومی بدن خون به صورت خواننده و مخاطب می پاشد!

از کسی که در جنوب شهر بزرگ شده است، آن هم نه محله های ناز و گل و بلبلی مثل نازی آباد و جوادیه و ... که فقط ردی از جنوب شهر بر خود دارند، نه! منظورم یک جاهائی ست حول و حوش یافت آباد و حومه! جائی که مامورهای پلیسش به گمانم حق توحش میگرفتند(یافت آبادی اگه اینجا هست به خودش نگیره، راست میگم خو!) چه انتظاری میشود داشت! هان! جائی که تا مدتها فکر میکردم توله سگ چیزی در حد صفات پسندیده است.و اینکه پدر با کلنگ دنبال پسر یازده ساله اش میکرد تا ساعت دوازده شب اورا مجاب کند که بیاید خانه و کپه مرگش را بگذارد! اسم جعفر جنی را شنیده اید هان؟ ما هم یکی داشتیم از همین جعفر جنی ها که از رشادت هایش در خلاف، کتاب ها گفته اند و خالی بندیها رفته است در تاریخ شرارت!

القصه اینکه، گاهی به قول دوستی کثیف می نویسم. نه داستان ها و فانتزی هایی که در اینترنت خلق الله برای سیر کردن درون سیری ناپذیرشان با هر احدالناسی نوشته اند،نه! منظورم همانیست که خودتان می دانید. نمیشود با گل و گلاب نشست سر کاغذ و نوشت از خط و لب و گیسوی در باد، گاهی باید بروی سراغ آن زیر ها، سراغ لایه های پائین تر احساسات، چیزهائی که شاید یک درصدش هم تمام این ذهنیت را از بالای برج پیزا پرت کند پائین و همین چند ده خواننده را هم زده کند از تو و مسول فنی پرشین بلاگ را هم توی دردسر و قوطی بیندازد که فیلتر کند و بهمان!

چندباری خواسته ام وبلاگ دیگری در یک بلاگر خارجی راه بیندازم و هرچه هست بریزم روی داریه، ولی خوب آدم است دیگر، یک وقت پشیمان شد، خاک بر سرش شد، چه می شود کرد! این ها را می نویسم و می گذارم برای روزگاری که یکی از نوادگان برود و در زیرزمین خانه پیدا کند و بفهمد پدربزرگش هم کم پوفیوز نبوده است، بنشیند همانجا روی گونی های سیب زمینی و بخواند و تف کند به قبر نداشته من!

بگذارید همان عصا قورت داده نیم بند شعر نویس و تا حدودی محترم باقی بمانم! 


 
 
#3
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۳۱
 

زنی میخندد

حال زمین خوب است،

آسمان هم آبی شده است

نفس هایم تنگ نمیشود

چشمهایم دودو نمیزند

زنی میخندد!

 

ای لیا


 
 
روز اولین ها!
نویسنده : ای لیا - ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۳٠
 

ساعت را نگاه میکنم و یک چرخ دیگر هم میزنم و میرسم طبقه منفی چهار پارکینگ ترمینال شماره 4 فرودگاه مهر آباد. به اندازه یک فرغون هم جا نیست. هنوز بیست و پنج دقیقه تا زمان اسمی پرواز وقت دارم. دلم را خوش کرده ام به تاخیرات همیشگی. هرچه میگردم کمتر چیزی که پیدا میشود جای پارک است. ده دقیقه ای هست میگردم، محلی برای کارکنان فرودگاه تعیین شده که خالی هم هست. زنجیر را می اندازم پائین و همانجا پارک میکنم. بدو بدو میروم سمت ترمینال. کانتر پرواز اصفهان را پیدا میکنم، هیچکس نیست. خانمی بیسیم بدست دارد بند و بساط را جمع میکند برود.

 - خانم اصفهانه؟

+ اصفهان بود!!

- یعنی چی؟

+ یعنی همین! گیت بسته شده! عزیزم جا موندی!

عاقله زنی چهل و چند ساله است. میگویم چکار کنم من الان؟ راحت جواب میدهد : برو خونه صبحونه ات رو بخور! 

لبخندی میزند ... بعد از ده سال و با بیش از صد بار پرواز، اولین بار است که جا مانده ام، چیزی درون شکمم قُل میزند، چرخ میزند تا بیاید بالا، نمی آید!

سلانه سلانه میروم پارکینگ. ماشین را روشن میکنم، تا اصفهان چهار ساعت راه است، جلسه هم ساعت 12 شروع خواهد شد، حتمن میرسم!

پنجاه کیلومتر مانده به اصفهان و هنوز به عوارضی اصفهان نرسیده ام، نیم ساعتی راه دارم تا کارخانه، میرسم حتمن. یک آن یکی وسط اتوبان شروع میکند به بال بال زدن، کف گیرش را نشانم می دهد، همانی که رنگش قرمز است و رویش نوشته ایست!

سرعت سنج را نگاه میکنم. صدو سی را رد کرده است، چهل تومن جریمه میشوم. بعد از بیست سال رانندگی که 3 سال آن بدون گواهینامه بوده اولین باریست که به خاطر سرعت جریمه شده ام، امروز روز اولین هاست ... همانجا کنار ماشین مگان پلیس صندلی را می خوابانم، دراز میکشم ، ضبط ماشین را روشن می کنم.

سهراب دست در دست خسرو انداخته اند و صدای پای آب می آید .

افسر میزند به شیشه ماشین : آقا حالتون خوبه؟

لبخندی میزنم! خسرو از کوچه تنهائی رد شده است، سهراب هم زیر باران است! موبایل زنگ میزند، مدیرعامل کارخانه است، جواب نمیدهم، می دوَم وسط کوچه زیر باران!

 

+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
تهرانم درد میکند!
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۳٠
 

همینکه در تهران زندگی می کنی، با این همه آلودگی هوا، استرس و ترافیک و ... خودش یعنی شش هیچ عقب هستی، دیگر به خودت گل نزن! زندگی را شل کن ... کمی هم وقت برای خودت بگذار، جوان بیست و سه ساله سکته کرده است! می پرسم چرا؟ میگویند : استرس داشته است! 
زنگ میزند و می گوید فلانی امسال ساعت 5 تا 9 شب بیا بشین تو دفتر ما و ی سری نامه و صورت وضعیت و فلان هست، برامون ردیف کن. کلن کارای فنی مون رو هندل کن ... پول خوبی پیشنهاد میدهد، در راه به این فکر میکنم از ساعت 5 به بعد زندگی روزانه خودم را دارم. راحت هستم. به کسی جواب پس نمیدهم. کتاب میخوانم و ...هرچند شایدبشود با این پول پیشنهادی، آخر سال یک زیر پله کوچکی را در فلان جا خرید برای روز مبادا ولی هرچه حساب و کتاب میکنم می بینم زندگی ارزشش را ندارد این همه سگ دو بزنی و در آخر هم با هزار و یک مرض در گوشه بیمارستانی تلف شوی!!
عصر زنگ میزنم. جواب میدهم : نه!
همشهری داستان را باز میکنم ، صفحه 282 هستم، داستان "فورتونایِلاگِلَن گیزلار"، می خوانم :
" در بهاری مثل این قرار بود سواحل مدیترانه گرم باشد که نبود و ..."
دست می گذارم روی کمر لیوان چای، حس خوبی ست ... ساعت 7 عصر است!

+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
147
نویسنده : ای لیا - ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٧
 

می دانی بانو!


امروز در شهر خبری نیست، 


آسمان آبیست،


کلاغی می پرد از سر شاخه چناری


آسمان لکه میشود،


دست می گذارم روی چشمانت،


ابر می آید 


و تو را می ریزد در آغوش من!



ای لیا



 
 
!
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٧
 

بوسیدن هنر است، بس گران بدست می آید!

+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
خاک بر سری ...
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٧
 

یک چیزهائی هست که به هیچکس نمی شود گفت، حتی به خودت! زیادی خاک بر سریست!

+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
146
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٧
 

گاهی فقط


خیالی هستیم در ذهن آدمها!



ای لیا


 
 
145
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٧
 

دوربین عکاسی 


عکسی دو نفره


خلسه یک دیدار


پارکی در آغوش خیابان


و نیمکتی تنها، 


پیرمردی چرت میزند.



ای لیا


 
 
← صفحه بعد