بوی ریحان در باغ پیچید ...

این وبلاگ دست نوشته های ای لـــــیا ست ... در صورت کپی کردن مطالب نام نویسنده فراموش نشود.

اهل کاشان نیستم!
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳٠
 

رودسر متولد شده ام، آذری هستم هرچند، پدرم بنـّــا بود، قبل از انقلاب کناره دریای خزر پر شد از ویلا و خانه و ... کارِ فراوان. پدر دست مادر را گرفته بود و آورده بود شمال. آن زمان ها رسم بود که عروس ها سر زمین کشاورزی کنند، کار کنند، کار ساختمانی بهانه ای شد تا پدر همان اوایل دهه پنجاه کوچ کند رودسر. مادر هم از کار کردن سر زمین نجات یافته بود. ابتدا کارگری و بعد هم که برای خود استادی شده بود.
یک خانه بزرگ حیاط دار داشتیم. هنوز هم هست. رودسر با اینکه بزرگ شده است ولی آن محله هنوز در میان شالی زارها امن و امان مانده است. گاهی از طریق گوگل ارث میروم بالا سر خانه مان ... خودم را می بینم که کودکی دو ساله ام و نشسته ام توی گودال آب جلوی خانه.
پشت خانه مان تا خود دریا درخت بود و بوته تمشک. صدای موج شبها موسیقی دل انگیزی میشد که گاهی لابلایش می توانستی صدای دویدن اسبها را هم بشنوی. اسب هائی که گاهی کناره ساحل پدیدار میشدند. 
از آن زمان ها همین ها یادم هست. سه سالم بود آمدیم تهران، خاطراتم هنوز در همان گودال آب جا مانده اند، هربار هم که گذرم به شمال افتاده رفته ام و جلوی درب سبز رنگ خانه مان ایستاده ام و نگاه کرده ام به خرده شیشه های رنگی داخل سیمان دیوار. دلم لرزیده است، حس تنهائی دویده است زیر پوستم. یکبار هم به گمانم چشمانم خیس شده بود.

من آمده ام، ولی تکه بزرگی از خودم را آنجا جا گذاشته ام ... روحم را جا گذاشته ام!

+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
آفتاب صبح!
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳٠
 

باریکه ای از آفتاب صبح از میان دو لایه پرده وارد اتاق شده است و افتاده است روی کمر زن و آمده است بالاتر تا روی گونه راستش! 
مرد با نوک انگشت پشت گوش زن را می خاراند، زن خودش را مچاله میکند توی شکمش، میخندد، نور پائینتر می آید! مرد دست انداخته است دور کمر زن!
تازگی میدود زیر پوست زن ...

+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
183
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳٠
 

کار لب بوسیدن است،


غیر بوسه هیچ مکن!



+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
خودمان، خودشان!
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳٠
 

چه اصراریست به مردم بفهمانی که اشتباه میکنند، تو خودت اشتباه نکن!

+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
به درک!
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳٠
 

تو که رفتی به درک!
ننه مرده با تتوی فلان جایش چه کند!

+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
عاشق بودن، عاشق ماندن ... عاشق شدن!
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳٠
 

به خودم آمدم و دیدم که عاشقش هستم. یکباره، چند باره؟ نمی دانم. عاشق شده بودم. 
روبروی تابلوی ستون آزاد دانشکده ایستاده بود. سرش را از چپ به راست چرخاند و تابلو را وراندازی کرد و رفت ... همین! با اسم مستعار می نوشتم، داستان، شعر و مقالات انتقادی. خوانده بود؟ شاید!
باران می بارید، از همین باران های پودری. از در دانشکده بیرون رفت، کمی ایستاد، چتر نداشت، من هم نداشتم! باران رشت چتر نمیخواهد، باران رشت یک نفر همدم می خواهد که هی بروی، هی بروی و سر از ناکجاآبادش در بیاوری!
این پا و آن پا کرد ... رفت، شرم داشتم پشت سرش بروم! ایستادم. نگاه کردم، دور میشد، ته سینه ام فشرده شد، نشستم روی پنجه پاهایم. یکی دست گذاشت روی شانه ام، مرتضی بود : خل شدی؟ اینجا چرا نشستی؟
بلند که شدم، رفته بود، ردی از بودنش در میان باران باقی مانده بود ...

+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
کافه پیانو - فرهاد جعفری
نویسنده : ای لیا - ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٩
 

 

کافه پیانو

فرهاد جعفری

ناشر : چشمه

تعداد صفحه: 263

نوبت چاپ: 21/ 1388

قیمت : 4800 تومان

 

داستان درباره مردی ست که کافه ای به اسم پیانو در شهر مشهد دارد. پیش از کافه داری صاحب امتیاز مجله ای بوده که بدلیل عدم فروش مجبور به تعطیل کردن آن شده است. زندگی مرد بدلیل اینکه همسرش مهریه اش را به اجرا گذاشته است از هم پاشیده و مرد سعی دارد مهریه را جور کند و زن را از زندگی خودش خارج کند. همدم مرد دختر هفت ساله اش به نام گل گیسوست که گاهی در شستن ظرفهای کافه کمک حالش است. آدمهای مختلفی در بخش های داستان وارد کافه میشوند و هر بخش کتاب شرح حال یکی از این آدمهاست.

 

با خواندن رمان "کافه پیانو" به این نتیجه می رسید که نوشتن رمان نباید کار سختی باشد. بخش هائی از کتاب را پراکنده خوانده بودم. همان اوایل ظهور این کتاب در عرصه فرهنگی و کتاب کشور، نقدهای زیادی بر آن خواندم. هم تحسین و تمجید و هم به نوعی تخطئه اثر.

داستان خط روائی مشخصی دارد. ساده و یکنواخت بیان میشود. اگر کتاب عقاید یک دلقک و ناتور دشت را خوانده باشید متوجه میشوید یک جورهائی نویسنده از این دو کتاب وام گرفته است.  یک کافه داریم که اسم گیرائی هم دارد، پیانو. همین نشان میدهد که صاحب کافه باید آدم باکمالات و روشنفکر مسلکی باشد.جعفری سعی کرده است یک شخصیت خاکستری خلق کند ولی این شخصیت خاکستری به شکل اغراق آمیزی دست نیافتنی ست.یک جائی از داستان صفورا، زنی که در ساختمان روبروئی کافه زندگی میکند و سعی دارد مرد را مجذوب خودش کند(البته آخر داستان می فهمید اینگونه نیست)اشاره میکند که او زیادی مغرور است. اینکه یک شخصیتی دارد فرای آدم های معمولی.

شاید روایت آدمهای مختلف از زبان یک کافه چی که قبلترها مجله ای هم داشته است به نظر جالب بیاید ولی در برخی جاها توضیحات بیش از حد رمق داستان را می گیرد. جعفری خواسته است آدمهائی از همه مدل جور کند و بریزد توی ماجرا، از علی نمازخوان ولی تیپ امروزی بگیر و بیا تا امثال همایون که دنیا به فلانشان هم نیست! توضیحات اضافی میان دو خط های داخل داستانیک جورهائی وصله ای نچسبی شده اند به تن داستان. مثلن یک جاهائی از داستان یک موضوعی را وسط میکشد و چند خطی از داستان را به آن اختصاص میدهد، مانند کیفیت استفراغ و اوق زدن که نبودنش هم کم کاری نویسنده را نشان نمیدهد.

این کش دادن ها شاید یکی دو جا باعث شود ذهن خواننده کمی استراحت کند ولی کش دار بودن اینها در طول دویست و شصت صفحه رمان روی اعصاب میرود. نویسنده سعی کرده است با تاکید بر به زبان آوردن برند دستگاه های داخل داستان، استفاده بیش از حد از کلمات"تخم" و "گه" تفاوتی در سبک بیان ایجاد کند که خیلی هم موفق نبوده است.

جعفری با وارد کردن شخصیت صفورا سعی در جانی دوباره دادن به رمانش میکند که از صفحات پنجاهم به بعد کم کم به سمت فنا پیش میرود ولی آمدن صفورا کمی آن بخش جذابیت های عامه پسند رمان را بیشتر میکند تا با نوع شکل بیان برخی فانتزی ها ی این روابط ممنوع، خواننده را با خودش همراه کند ولی معلوم نیست که چرا یکباره تصمیم گرفته است تبر بردارد و بکوبد بر فرق سر صفورا و او را به شکلی کاملن کودکانه از داستان خارج کند، به نوعی که انگار چنین آدمی که تاثیر زیادی هم روی خط داستانی اثر دارد یکباره دود میشود و میرود آسمان. اینکه قهرمان داستان که صفورا را هم چنان کنار خود نگه می دارد ولی نمیخواهد با او رابطه ای هم داشته باشد.آخر داستان هم سعی میکند تعلیق بوجود آورد، با اشاره به متروک بودن ساختمان روبروی کافه پیانو، همان خانه ای که صفورا در آن زندگی میکرده است. اینکه صفورا واقعی هست و یا نه!

یکی دیگر از ضعف های داستان وارد شدن خود نویسنده در میان لابلای خطوط رمان است، آنجائی که از نظام اخلاقی جامعه ما و تنگناهای موجود برای توضیح دادن خصوصیات ظاهری و اخلاقی صفورا سخن به میان می آورد.(یاد داستان های خام و ناپخته امیرخانی افتادم)  انگار هیچ کس دیگری قرار نیست همچون حاتمی کیا چنان خلاقیتی به خرج دهد که آن تصویر در آغوش گرفتن خواهر و برادر را در کناره رود راین به آن شکل به تصویر بکشد که آب در دل هیچ مسول مربوط و نامربوطی در نظام سینمائی کشور تکان نخورد.

اینکه چه نیازی ست در وسط داستان خود نویسنده هم ظهور کند از آن دست مسائلی ست که خود جعفری باید پاسخگو باشد.

خلاصه اینکه، قطعن خواندن هر کتابی مفید خواهد بود ولی موضوع این است که با نخواندن این کتاب که به شکل عجیبی در طول 15 ماه به چاپ بیست و یکم رسیده است چیز خاصی را از دست نخواهید داد. هرچند فرصت هم نیست که بیشتر بپردازم وگرنه میشود مثنوی هفتاد من!

 

نمره من به این کتاب : 3.2 از 5

 

بریده هائی از کتاب

 

لباسها اینقدر مهم اند توی بودن و توی چگونه بودن مان. و اگر می بیمید کسی کار بزرگی نمی کند، برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند، یا اساسن آدم کوچکی است.

 

راستی چقدر باید خر باشد مرد زن و بچه داری که تن بدهد به عشوه گری های یک دخترک مریض که دائم خدا تاپ های نارنجی و بنفش می پوشد و بخش هائی از بدنش را هم – که نظام بسیار اخلاقی جامعه ی اخلاقی ما مانع توصیف آن است – بیرون می اندازد بلکه به خیال خودش از راه بدرت کند.

 

چشم سومی که زن ها بی بروبرگرد ؛ کم کم یکی ازش دارند و هیچ هم معلوم نیست کجای بدنشان است.

 

بهش گفتم: زندگی ما زندگی جالبی هما. بین تراژدی محض و کمدی ناب؛ دائم داره پیچ و تاب می خوره. یعنی ی جور غم انگیز، خنده داره. یا شایدم ی جورِ خنده دار غم انگیز باشه.چیزی ام نیست که وسطشو پر کنه. همه ی نکبتی ام که دچارشیم همینه ... همین که هیچی مون حد وسط نیست هما. هیچی مون

 

همین که پایم را می گذارم خانه ی کسی قبل از هر کجای دیگری می روم سراغ کتابخانه ی طرف . چون که جلوی کتابخانه ی کسی بهتر از هر کجای دیگر می شود روحیات صاحبخانه را شناخت .

 

 چیزی که من ازش متنفرم ؛ این است که کسی دلش غنج بزند برای پولی که مستحقش است ، آن وقت دائم خدا بگوید قابلی ندارد حالا بعد حساب می کنیم و از این طور دورویی های نفرت آوری که من هیچ وقت خدا تحملش را ندارم و همیشه ؛ هر وقت که با آن رو به رو می شوم حالت استفراغ بهم دست می دهد و دلم می خواهد روی صورت طرف بالا بیاورم . و درست وقتی که؛دستمالی چیی هم آن دور و بر نباشد تا خودش را با آن پاک کند.

 

من دیوانه ی اینطور زن هام. که حاضرند برای چیزی که صفا کرده اند به چنگش بیاورند بجنگند.

 

 

ای لیا

 


 
 
دوستان ندیده
نویسنده : ای لیا - ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٥
 

دوستان مجازی ندیده، گاهی از دوستان حقیقی به آدم نزدیکترند ... گاهی نزدیکند، گاهی نزدیکتر، گاهی نزدیکتر!

+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
182
نویسنده : ای لیا - ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٥
 

دل تنگی یعنی


من منهای تو ضرب در بارانی که می بارد!



+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
زندگی
نویسنده : ای لیا - ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٥
 

زندگی چیزی ست
شبیه تماشا کردن دختری ، که لواشک می خورد!

+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
181
نویسنده : ای لیا - ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٥
 

سال هزاروسیصدو نمیدانم چندی، 


در خیابانی که طعم خاک، 


در میان گیسوان باران،


میخورد روی صورت تنهائی، 


دختری از روی دیوار بلند خاطره ای 


می پرد توی آغوش خیابان!



+ از میان همینطوری های روزانه



 
 
180
نویسنده : ای لیا - ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٥
 

باد،


به وقت موهای تو ...



ای لیا


 
 
179
نویسنده : ای لیا - ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٥
 

وقتی نباشی


چه فرقی میکند 


تقویم روی کدام روز از کار افتاده باشد،


یا در کدام خیابان دخترکی بر تصویر خودش


در جوی آب 


سنگ میزند!



وقتی نباشی


هیج زن زیبائی روی بند زندگی تاب نمیخورد!


هیچ سینه بندی بی تاب باد نمیشود!



وقتی نباشی


فرقی نمیکند که خواب 


در گوشه چشمان کدام مجنونی بیدار نشسته باشد!



ای لیا



 
 
178
نویسنده : ای لیا - ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٥
 

توازن خلقت، 


همین رد شدن شبانه مورچه ای ست


از کنار هم آغوشی زن و مردی 


زیر نور باریک یخچال ...



ای لیا


 
 
177
نویسنده : ای لیا - ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٥
 

- میدونی چند وقته ندیدمت؟
+ به وقت کجا؟


 
 
خاک بر سر زندگی!
نویسنده : ای لیا - ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٥
 

باران که می بارد
تو هم که نیستی،
خاک بر سر زندگی!

+ از میان همینطوری های روزانه

 



 
 
176
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢۳
 

عاشقی، 
به وقت خیابانی در منتهی الیه آغوش تو!

ای لیا


 
 
خود تکانی!
نویسنده : ای لیا - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢۳
 

گاهی آدم نیاز دارد به تکاندن خودش، جیب هایش ...
شاید کسی جائی جا مانده باشد!

+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
سی و چند سالگی
نویسنده : ای لیا - ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٢
 

یکبار سی و چند ساله میشوی،
یکبار در حجم تنهائی ذهنت، عاشق یک سی و چند ساله میشوی ...

+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
هفتای 2014 یادت نره!
نویسنده : ای لیا - ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٢
 

داد میزند گل!

به این فکر میکنم که نصفه شبی دست کنم از توی دیوار و حلقومش را بگیرم و بگویم : مرد حسابی! این چند شب که با خانم قهرید، ما را هم کلافه کرده اید!
جان مادرتان آشتی کنید، شما را چه به دیدن فوتبال!

هنوز فکرم را درست و درمان جمع و جور نکرده ام که برزیل گل پنجم را هم می خورد!
گزارشگر دارد تکرار گل را توضیح میدهد ولی در تلوزیون ما مردی دستانش را دور گردن زنی گریان حلقه کرده است!

+ از میان همینطوری های روزانه


 
 
← صفحه بعد